هزار و یک شب زندگی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سال نو!!
خیلی وقته دلم بد جوری گرفته. غمگینم.
متاسفانه احساس می کنم دارم به بن بستی می رسم که خیلی ها بهش می رسن.
احساسی دارم که همیشه فکر می کردم از من دوره! همیشه فکر می کردم اگه کسی به همچین جایی می رسه، بلد نبوده چی کار کنه! ولی من چی؟! من که مدام سعی کردم...
غمگینم... زندگی بعد از ازدواج اونجوری که انتظارشو داشتم نیست. هیچ حد بالایی انتظار نداشتم که بگم از اون کمتره، انگار هیچی نیست.
مدام دعوا، مدام قهر، مدام بگو مگو، مدام جنگ اعصاب...
اگه بخوام حرف بزنم تا مشکلمون حل بشه، اون نمی خواد. اگه هم قبول کنه و حرف بزنیم فقط کمتر از یک هفته یادش می مونه که چی گفتیم. اگه حرف نزنم و هی بریزم تو دلم، یهو منفجر می شم و احساس می کنم دوستش ندارم و به حال خودم حق حق می کنم.اینه زندگی من! اینه زندگی ما!
نمی دونم با خودش چجوری فکر می کنه. اما هیچوقت نخواست بفهمه که تفاوت زن و مرد زیاده. نخواست منو بفهمه. با این همه تلاش به زور من، که بتونه زن رو، من رو، بشناسه، بازم باور نکرد. که من چجوری خوشحال می شم. که من چجوری راضی می شم. که من چجوری عاشق می شم و چجوری خالی از عشق می شم. که من از زندگی چی می خوام. هنوز داره به روش خودش زندگی می کنه. به روش خودش منو خوشحال میکنه و به روش خودش دلجویی می کنه و به روش خودش منو راضی نگه می داره!!! و هنوز هم قبول نداره که داره اشتباه می کنه.
در دوران پنج سالهء دوستیمون، هر کسی رو می دیدم که از زندگیش راضی نیست، یا زندگیش از هم پاشیده؛ این سوال برام پیش میومد که چرا همونجوری که با هم آشنا شدن نموندن؟ چرا همونجوری که همدیگرو پسندیدن نموندن؟ چرا بعد از ازدواج اخلاقاشون عوض شده؟ یا چرا اصلا" توی دوران آشنایی و دوستی خیلی از اخلاقیاتشون رو برای هم رو نکردن؟ !؟ و حالا همین سوال رو باید از علیرضا بپرسم! که مگه پنج سال کم بود؟
می دونم شاید هم به دلیل احساس مسولیت باشه. ولی این اخلاق و رفتار که بدتره!! اگه یه پای زندگی می لنگه باید اون یکی پاش رو قوی کرد. نه اینکه بزنی اون پاش رو هم قلم کنی!!!
خلاصه که به جایی رسیدم که منی که توی این بیست و چهار سال زندگیم از وقتی یادمه عاشق چیدن سفرهء هفت سین بودم، الآن تو دلم می گم واسهء کی؟! واسهء چی؟! واسه کسی که می خواد حتی روز عید هم بره سر کار؟! واسه کسی که توی این 15 روزی که محل کارشون تعطیله حتی 5 روز اولش رو هم نخواست خونه بمونه؟! حتی به خاطر من؟!
چرا می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست؟؟؟
سال خوبی داشته باشین...
| لینک | پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ - شهرزاد |
روزهای یکنواخت اما پاییزی!
سلام...
کامپیوتر به لطف وقت آزادی شوشو بالاخره 2 روز پیش تعمیر و سالم شد!!
این روزها هم که بهزاد (داداش) پیشمونه و دوست علیرضا هم تنهامون نمی ذاره و معمولا یک روز در میون بیرون و گردشیم. یا همه (من، علیرضا، بهزاد، دوست دختر بهزاد، دوست علیرضا و داداشش) با هم خونه در حال فیلم دیدن و قلیون کشیدن و اینها.
کار علیرضا هم اگه خدا بخواد دیگه رو به راه شد. فقط شرط کردن که باهات قرارداد می بندیم اما باید علمی کاربردی درس بخونی! توفیق اجباری!!
شنبه هم شوهر عمه شوشو فوت کرد و چند شب علیرضا اونجا بود و ما می رفتیم دنبالش. جمعه هم قرار شده من هم برم که اول بریم بهشت زهرا و بعد مسجد و بعد هم خونهء عمه علیرضا. من هم برای اولین بار میشه که دارم می بینمشون. توی این یکسالی که از ازدواجمون می گذره ما رو دعوت نکردن برای به اصطلاح پاگشا. من هم که تا دعوت نشم دعوت نمی کنم که!! خلاصه امیدوارم جمعه روز قابل قبولی باشه.
همه چیز هم معمولی می گذره. چند روز تو روزنامه دنبال کار گشتم ولی دیدم اگه بشینم تو خونه خیلی بهتره!!!! والااااااااااا آدم نمیدونه این جاهایی که زنگ می زنه واسه کار چه خبره؟! آدمن؟ شارلاتانن؟ بعد هم یه حقوق های مزخرفی که اصلا نمی صرفه از خونه بری برون. خلاصه که فعلا بی خیال کار شدم. فقط به چند نفر آشنا سپردم.
ولی با اینکه توی خونه هستم از این هوای ابری و بارونی و گرفته خیلی لذت میبرم.
پنجرهء اتاق خوابمون کنار تخته. من و رامسس کنار هم دیگه رو تخت دم پنجره کلی بیرون رو نگاه می کنیم!
امیدوارم حس نوشتن پیدا کنم تا این وبلاگ بیچاره از یکنواختی در بیاد!
بای بای 
| لینک | چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧ - شهرزاد |
بازگشت به وطن!!!
سلااااااااااام.
بله! ما برگشتیم!! همه جوره که حساب کردیم دیدیم با قیمت خونه ها که ٢ برابرشده بود و وضعیت کار شوشو که نسبت به تهران فرق چندانی نمی کرد بهترین راه برگشتنه! 
یعنی کیش اصلا نمی تونستیم خونه بگیریم 
خلاصه در یک عملیات ضربتی به تهران و محل کار شوشو خبر بازگشت دادیم و دست از پا دراز تر وارد تهران شدیم 
و ٣ روز من یک کوزت به تمام معنا بودم تا همین الآن که فقط تی کشیدن مونده که دیگه مال شوشو
ولی دلم واسهء خونمون اینقده تنگ شده بود. 
اتفاق دیگه ای نیافتاده و زندگی همینجوری داره میگذره...
| لینک | پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ - شهرزاد |



